خرید بک لینک

شاید این لحظه، لحظهی آخر

شاید این پله آخرین پلهست

شاید این تن که با من است اکنون

سایهای باشد از تنی دیگر،

میوهای ز آفریدنی دیگر،

میوهای تلخ، شاخهای بیبر؟

خواستم پر دهم رکاب گریز

پشت کردم به پلهی پایان

تنِ من لیک، باز با من بود

لحظهی آخرم گرفت عنان

که: کجا؟ بسته است راه سفر!

حیرتم پر گشود و نقش هراس،

بر لب آشفت طرح یک لبخند

کرکسان گرسنه -چشمانم-

طعمه از نام رفتهام جستند.

نام من سایهی درختی شد

در کویر گذشتههای سراب

چهرهام -بااشارهی شب گیج-

روی لب بست خندههای خراب

ایستادم، تنم که با من بود،

زیر پرهای واژه رویا شد

در رگم آشیانه زد تردید

پرسشی ز آن میانه نجوا شد:

شاید این لحظه، لحظهی آخر؟....

--------------------------

پ.ن.1: حدودای 1335

برچسب: نویسنده: اشکان صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 11 آذر 1399 ساعت: 1:06

صفحه بندی